درباره نویسنده
sh
در شبان غم تنهایی خویش عابد چشم سخن گوی توام من در این تاریکی من در این تیره شب جان فرسا زایر ظلمت گیسوی توام
  • صفحه نخست
  • آرشیو وبلاگ
  • تماس با من
  • فید وبلاگ
نویسندگان وبلاگ
  • sh
صفحات اختصاصی
مطالب اخیر
  • رمضان آمد و اهسته صدا کرد مرا
  • با شکر خندی به استقبال سال نو برو
  • رمضان...
  • تولدش مبارررررررررررررررررک
  • دیدار...
  • عشق و ثروت و موفقیت
  • ۱۳۸٧/۸/٥
  • شهادت امام صادق
  • نزدیک ترین نقطه به خدا
  • زندگی....
  • آداب عید نوروز در تهران قدیم ...
  • بهار...
  • مردی از جنس بلور...
  • نگاه...
  • يلدای عشق
  • زندگی...
  • آمال دراز و...
  • روزها گذشت و گنجشك با خدا هيچ نگفت
  • قطاري كه به مقصد خدا مي رفت ...
  • شبی با خدا چت می کردم..
  • ۱۳۸٦/۸/۸
  • عشق خداست، وزیستن در عشق زیستن در خداست
  • زندگی بدون دوستی......
  • رمضان
  • غروب
  • روزهای درخت کاج(اين يک شعر نيست)
  • عقل کم نياری؟
  • ماجرای يک غم
  • ديگر مرا نخواهی ديد .... هرگز...
  • آفرينش
کلمات کلیدی مطالب
  • رمضان (٢)
  • امام (۱)
  • نوروز (۱)
  • صادق (۱)
  • روزه (۱)
  • دیدار (۱)
  • ماه خدا (۱)
  • نوروز89 (۱)
  • شعری از نوروز (۱)
  • تولد (۱)
  • عشق (۱)
  • گفتگو (۱)
  • خدا (۱)
  • شهادت (۱)
  • ثروت (۱)
آرشیو وبلاگ
  • عناوین مطالب
  • ۱۳۸٩/٥/۱٦
  • ۱۳۸۸/۱٢/٢٩
  • ۱۳۸۸/٥/۳۱
  • ۱۳۸۸/۱/۱
  • ۱۳۸٧/٩/۳٠
  • ۱۳۸٧/۸/۱۱
  • ۱۳۸٧/۸/٤
  • ۱۳۸٧/٧/٢٧
  • ۱۳۸٧/٢/٩
  • ۱۳۸٧/۱/۱٠
  • ۱۳۸٧/۱/۳
  • ۱۳۸٦/۱٢/۱۱
  • ۱۳۸٦/۱٠/٢٢
  • ۱۳۸٦/۱٠/۸
  • ۱۳۸٦/٩/٢٤
  • ۱۳۸٦/٩/۳
  • ۱۳۸٦/٩/۳
  • ۱۳۸٦/۸/۱٩
  • ۱۳۸٦/۸/٥
  • ۱۳۸٦/٧/٧
  • ۱۳۸٦/٦/۳۱
  • ۱۳۸٦/٦/٢٤
  • ۱۳۸٦/٦/٢٤
  • ۱۳۸٦/٦/۱٧
  • ۱۳۸٦/٦/۳
  • ۱۳۸٦/٦/۳
  • ۱۳۸٦/٥/٢٧
  • ۱۳۸٦/٥/٢٧
  • ۱۳۸٦/٥/٢٠
  • ۱۳۸٦/٥/٦
  • ۱۳۸٦/٥/٦
  • ۱۳۸٦/٤/۳٠
  • ۱۳۸٦/٤/٢۳
دوستان من
  • وب سايت تخصصي بانوان و دختران ايراني
  • همسفر عشق
  • نا کجا آباد ( صمیم عزیزم )
  • مکتب الشهداء
  • کوهستان درد
  • قلب پاک
  • فریاد عشق(نازنین)
  • فرياد زير آب
  • غبارسوار
  • سوته دلان
  • ستاره ی درخشان
  • سايه ی سپيد
  • دریا خانم عزیز
  • خسته
  • خدايا با توام حواست کجاست؟
  • حنوش
  • حرف های يک دل
  • بروید ای دلتان نیمه , که در شیوه ما...
  • آسمان(کیمیای قشنگم)
  • اخبار فناوری اطلاعات
  • شبکه اجتماعی بهشت من
  • باشگاه مدیران و متخصصان
کدهای اضافی کاربر



همای سعادت
رمضان آمد و اهسته صدا کرد مرا
نویسنده: sh - ۱۳۸٩/٥/٢٢

                                  رمضان آمد و آهسته صدا کرد مرا

مستعد سفـــر شهر خدا کرد مرا

از گلستان کرم طرفه نسیـمی بوزید

که سراپای پر از عطر و صفا کرد مرا

نازم آن دوست که با لطف سلیمانی خویش

پــــله از سلسـله دیـــو دعــا کـــــرد مـــرا

فیض روحالقدسم کرد رها از ظلمات

همرهـی تا به لـب آب بقـا کرد مـرا

من نبودم بجز از جاهل گم کرده رهی

لایـــق مکتب فخــر النجبا کـــرد مـــرا

در شگفتم ز کرامات و خطاپوشی او

من خطا کردم و او مهر و وفا کرد مرا

دست از دامن این پیک مبـارک نکشم

که به مهمانی آن دوست ندا کرد مرا

زین دعاهاست که با این همه بیبرگی و ضعف

در گلـستــــان ادب نـغمـــه ســرا کــــرد مـــرا

هر سر مویــم اگـر شـکر کند تـا به ابــد

کم بود زین همه فیضی که عطا کرد مرا

 

 

نظرات ()



با شکر خندی به استقبال سال نو برو
نویسنده: sh - ۱۳۸۸/۱٢/٢٩

نوروز

با شکر خندی به استقبال سال نو برو

نوبهار آمد به دشت و باغ و جالیز هم وطن

با بهاران می شود دنیا دل انگیز هم وطن

 

خنده کن ، شوری به پا کن، گل بگوی و گل شنو

گر مقیم شهر رشتی، یا که تبریز هم وطن

 

با شکر خندی به استقبال سال نو برو

بعد از این کن از غم بیهود ، پرهیز هم وطن

 

کی به عمر خویش لذت می برد از زندگی

آن که دارد خوی تند و سرکش و تیز هم وطن

 

با سلاح خنده و شور و نشاط و لطف و مهر

با سپاه غصه ها هر لحظه بستیز هم وطن

 

گویم اینک با زبان آذری ، شادی اِلَه

گر سر آروادسان ، کیشی ، یا ای که یالقیز هم وطن

 

با زبان گیلکی گویم ، تی لب پر خَنده بُو

گر تی نام یوسف اِسه یا آن که پرویز هم وطن

 

با زبان اصفهانی گویمت ، غم ها بَسِس

آبخندو گز بخور ، بنشین و برخیز هم وطن

 

با زبان مازنی گویم ، جهان زیبا بَیه

من تو را گِمبه که با شادی در آمیز هم وطن

 

الغرض با هر زبانی گویم از فصل بهار

از برای هر کسی باشد دلاویز هم وطن

 

آرزوی قلبیِ  حامیِ طناز این بُوَد :

زندگی در کام یاران باد و من نیز هم وطن

  

                 

          بر سر سفره ی احساس اگر جایی هست

               سخن ساده ی تبریک مرا جای دهید

                    

           

                             عیدتون مبارک دوستان

                    همین طور شما سمیه ی عزیزم

 

نظرات ()



رمضان...
نویسنده: sh - ۱۳۸۸/٦/۳

چه حال و هواییه این روزا و شبا ... 

 

شب است و باد و سرمایی شبانه

                                                  لب و فریاد خاموش زمانه

علی و زخم های سینه ی راه

                                                  علی و نعش رازی کهنه در چاه

علی در کوچه ای متروک تنها !

                                                  علی در روزگاری پوک تنها !

سر خوان علی عمری نشستیم

                                                  نمک خورده نمکدان را شکستیم

به قدر چاه هم انسان نبودیم

                                                  من و تو لایق باران نبودیم

شبیه سنگ و از جنس سرابیم

                                                  درون کوره ی غفلت مذابیم 

گفتن از مردی توی دنیای نامردی خیلی سخته...مخصوصا بخوای از کسی بگی که اول و آخر مردی و شجاعت و محبت و صداقت و هدایت و کرامت و نهایت و ابدیت باشه

علی ؛

ببین اینجا هنوز هم کودکان گرسنه و چشم انتظار می خوابند

هنوز به انتظار یاری تو ٬ ستاره ها نای زیستن ندارند

هنوز آسمان بخاطر نبودت اشک می ریزد

اما...

هنوز هم آدمهایی هستند که به یاد زره ای که مهر زهرایت کردی باشند

هنوز هم کسانی هستند که پای صداقت «دست علی» می دهند  

هنوز دلهایی هست که از تو مدد می خواهد

مولا ... خودت می دونی ! شفیع آدمهای گناهکار این دنیایی ...

فرصت و سعادت تجربه کردن یه ماه رمضون دیگه رو پیدا کردیم و به اینجا رسیدیم !

ماهی که میگن درهای رحمت خدا بازه ... راستی یعنی چی که درهای رحمت خدا بازه؟!!!

خدای رحیم ... ماه توبه پذیری بی چون و چرا ...

استفاده کن ! پاک شو ! تو شبهای قدر واسه یه سالت اشک بریز ! واسه یه سالت توبه کن !

شاید نتونستیم سال بعد سر سفره افطار باشیم ... شاید دیگه صدای ربنای استاد رو نشنیدیم !

مسجد کوفه ببین عزم سفر کرد علی

                          با دلی خون ز تو هم قطع نظر کرد علی

مسجد کوفه مگر مسجدالاقصایی تو  

                         که ز محراب تو تا عرش سفر کرد علی

رفت آن شب که به مهمانی ام کلثوم

                         دخترش را ز غمی سخت خبر کرد علی

کس چو او روزه یک ساعته هرگز نگرفت

                          چون که افطار به هنگام سحر کرد علی

گرچه جانش سفر تیر بلا بود آخر

                           پیش شمشیر ستم٬ فرق سپر کرد علی

ریخت بر دامن محراب ز فرق سر او

                           آنچه اندوخته از خون جگر کرد علی

 گرچه در هر نفسی بود علی را معراج

                           غوطه در خون زد و معراج دگر کرد علی

 

 

 

 

نظرات ()



تولدش مبارررررررررررررررررک
نویسنده: sh - ۱۳۸۸/۱/٢

سلام

خوش اومدید

تولد بهترین دوستم حنانه است

حنانه جان تولد شناسنامه اید مبارک

همه ی دوستای وبلاگی من به این مهمونی

دعوتن ایشالله به همه ی آرزوهای قشنگت برسی. 

یک کیک بهاری کادوی من .

یاحق 

 

نظرات ()



دیدار...
نویسنده: sh - ۱۳۸٧/۱٠/٤

دیدار ما

              چون اب و ماه

               چه دور!

               چه درهم!

 

(لطفا برداشت خود را از این یادداشت بنویسید)

نظرات ()



عشق و ثروت و موفقیت
نویسنده: sh - ۱۳۸٧/۸/۱٦

زنی از خانه بیرون آمد و سه پیرمرد را با چهره های زیبا جلوی در دید.
به آنها گفت: « من شما را نمی شناسم ولی فکر می کنم گرسنه باشید، بفرمائید داخل تا چیزی برای خوردن به شما بدهم.»
آنها پرسیدند:« آیا شوهرتان خانه است؟»
زن گفت: « نه، او به دنبال کاری بیرون از خانه رفته.»
آنها گفتند: « پس ما نمی توانیم وارد شویم منتظر می مانیم.»
عصر وقتی شوهر به خانه برگشت، زن ماجرا را برای او تعریف کرد.
شوهرش به او گفت: « برو به آنها بگو شوهرم آمده، بفرمائید داخل.»
زن بیرون رفت و آنها را به خانه دعوت کرد. آنها گفتند: « ما با هم داخل خانه نمی شویم.»

زن با تعجب پرسید: « چرا!؟» یکی از پیرمردها به دیگری اشاره کرد و گفت:« نام او ثروت است.» و به پیرمرد دیگر اشاره کرد و گفت:« نام او موفقیت است. و نام من عشق است، حالا انتخاب کنید که کدام یک از ما وارد خانه شما شویم.»

زن پیش شوهرش برگشت و ماجرا را تعریف کرد. شوهـر گفت:« چه خوب، ثـروت را دعوت کنیم تا خانه مان پر از ثروت شود! » ولی همسرش مخالفت کرد و گفت:« چرا موفقیت را دعوت نکنیم؟»

فرزند خانه که سخنان آنها را می شنید، پیشنهاد کرد:« بگذارید عشق را دعوت کنیم تا خانه پر از عشق و محبت شود.»
مرد و زن هر دو موافقت کردند. زن بیرون رفت و گفت:« کدام یک از شما عشق است؟ او مهمان ماست.»

عشق بلند شد و ثروت و موفقیت هم بلند شدند و دنبال او راه افتادند. زن با تعجب پرسید:« شما دیگر چرا می آیید؟»
پیرمردها با هم گفتند:« اگر شما ثروت یا موفقیت را دعوت می کردید، بقیه نمی آمدند ولی هرجا که عشق است ثروت و موفقیت هم هست! »

آری... با عشق هر آنچه که می خواهید می توانید به دست  آوردید

نظرات ()



 
نویسنده: sh - ۱۳۸٧/۸/٥

       خدا

 

     از خدا خواستم تا دردهایم را از من بگیرد،
خدا گفت: نه!
رها کردن کار توست ، تو باید از آنها دست بکشی.

از خدا خواستم شکیبایی ام بخشد،
خدا گفت: نه!
شکیبایی زاده رنج و سختی است.
شکیبایی بخشیدنی نیست، به دست آوردنی است.

از خدا خواستم تا خوشی و سعادتم بخشد،
خدا گفت: نه!
من به تو نعمت و برکت دادم، حال با توست که سعادت را فراچنگ آوری.

از خدا خواستم تا از رنجهایم بکاهد،
خدا گفت: نه!
رنج و سختی تو را از دنیا دور و دورتر، و به من نزدیک و نزدیکتر می کند.

از خدا خواستم تا روحم را تعالی بخشد،
خدا گفت: نه!
بایسته آن است که تو  خود سر برآوری و ببالی اما من تو را هرس خواهم کرد تا سودمند و پر ثمر شوی.

من هر چیزی را که به گمانم در زندگی لذت می آفریند از خدا خواستم و باز گفت: نه!
من به تو زندگی خواهم داد، تا تو خود از هر چیزی لذتی به کف آری.

از خدا خواستم یاری ام دهد تا دیگران را دوست بدارم، همانگونه که آنها مرا دوست دارند.

 و خدا گفت: آه سرانجام چیزی خواستی تا من اجابت کنم!

نظرات ()



شهادت امام صادق
نویسنده: sh - ۱۳۸٧/۸/٢

شهادت

امروز وقتی دنبال حدیثی درباره امام صادق (ع)می گشتم تا تو این پست بزارم به طور اتفاق به یک حدیثی برخوردم که واقعاًً باعث شد که حالم یه جوریی بشه . حالا مهم نیست که این جمله رو چه طور ارزیابی می کنید مهم اینه که تونستم منظورم رو برسونم .

متن روایت این بود : 

امام صادق (ع) عبای خود را پهن می کرند و در آن کیسه های دینار را می نهاد و به قاصد می فرمود

این پول ها را ببر به فلانی و فلانی – از خانواده اش – بده و به آنان بگو : این پولها را از عراق برای شما فرستاده اند .

آن شخص پول را می گرفت و به آنها می داد و همان فرمایش حضرت را می گفت .

آنان هم پول را می گرفتند و می گفتند : خدا به تو جزای خیر دهد که حق خویشاوندی رسول خدا (ص) را رعایت نمودی ! ولی خدا میان ما و جعفر حکم کند (!!!!!)

راوی می گوید : وقتی امام صادق (ع) این سخن را می شنید ، سر به سجده می گذاشت و می گفت :


« اللهمّ اذلّ رقبتی لولد اَبی »
خداوندا ! مرا پیش فرزندان پدرم فروتن و خاضع قرار بده !

 

نظرات ()



نزدیک ترین نقطه به خدا
نویسنده: sh - ۱۳۸٧/٢/٩

نزدیک ترین نقطه به خدا هیچ جای دوری نیست.نزدیک ترین نقطه

به خدا نزدیک ترین لحظه به اوست،وقتی حضورش را درست توی

قلبت حس می کنی، آنقدر نزدیک که نفست از شوق والتهاب بند

می آید. آنقدر هیجان انگیزکه با هیجان هیچ تجربه ای قابل مقایسه

نیست.تجربه ای که باید طعمش را چشید. اغلب درست همان

لحظه که گمان می کنی در برهوت تنها ماندی، درست همان جا

که دلت سخت می خواهد او با تو حرف بزند،همان لحظه که آرزو

داری دستان پر مهرش را بر سرت بکشد، همان لحظه نورانی

که ازشوق این معجزه دلت می خواهد تاآخردنیا از ته دل وبا کل

وجودت اشک شوق شوی وتا آخرین ذره وجود بباری. نزدیک ترین

لحظه به خدا می توانددر دل تاریک ترین شب عمر تو رخ دهد،یا در

اوج بزرگ ترین شادی دلخواسته ات.می تواند درست همین حالا

باشد و زیباترین وقتی که می تواند پیش بیایدهمان دمی است که

برایش هیچ بهانه ای نداری. جایی که دلت برای او تنگ است. زیبا

ترین لحظه ی عمر و هیجان انگیز ترین دم حیات همان لحظه

باشکوهی است که با چشم خودت خدا را می بینی.درست همان

لحظه که می بینی او با همه عظمت بیکرانش در قلب کوچک تو

جا شده است.همان لحظه که گام گذاشتن او را در دلت حس، و

نورانی و متعالی شدن حست را درک می کنی.آن لحظه که    

می بینی آنقدر این قلب حقیر ارزشمند شده است که خدا  با همه

عظمت بیکرانش آن را لایق شمرده و بر گزیده. و تو هنوز متعجب و

مبهوتی که این افتخار و سعادت آسمانی چگونه و ازچه رو  از آن

تو شده است.

نظرات ()



زندگی....
نویسنده: sh - ۱۳۸٧/۱/۱۳
من در این راه بلند چه قدم ها که زدم

دست و پاهای عجیب بی نصیب از دنیا

سوی بی کس ترین مرد جهان درد دل بنمودم

اما.....

او هم بشکست قلب نازک ساده من

به که باید می گفت تشنه عشقم و از هر دو جهان آزادم

به که باید گفت درد شب های سیاه بی کسی

دوستی آمد و رفت خاطرش بر جا ماند

سوخت این قلب تلنگر زده تنها را

به که باید می گفت تشنه عشقم و از هر دو جهان آزادم

گرم از عشق نبود من به چه از دهر بنی آدم زادم....

زندگی زادن قلب من و توست

با هم و بی هم و تنها ماندن

زندگی یعنی رنج گه شادی

زندگی آبادی گاهی هم بربادی

زندگی جمله همه نیکو و بد است

زندگی زنده شدن تا ابد است

گر بمیری تو خودت زنده شوی

شرط این است که پاینده شوی...

صدای بلبل
نظرات ()



مطالب قدیمی تر »