چه حال و هواییه این روزا و شبا ...
شب است و باد و سرمایی شبانه
لب و فریاد خاموش زمانه
علی و زخم های سینه ی راه
علی و نعش رازی کهنه در چاه
علی در کوچه ای متروک تنها !
علی در روزگاری پوک تنها !
سر خوان علی عمری نشستیم
نمک خورده نمکدان را شکستیم
به قدر چاه هم انسان نبودیم
من و تو لایق باران نبودیم
شبیه سنگ و از جنس سرابیم
درون کوره ی غفلت مذابیم
گفتن از مردی توی دنیای نامردی خیلی سخته...مخصوصا بخوای از کسی بگی که اول و آخر مردی و شجاعت و محبت و صداقت و هدایت و کرامت و نهایت و ابدیت باشه
علی ؛
ببین اینجا هنوز هم کودکان گرسنه و چشم انتظار می خوابند
هنوز به انتظار یاری تو ٬ ستاره ها نای زیستن ندارند
هنوز آسمان بخاطر نبودت اشک می ریزد
اما...
هنوز هم آدمهایی هستند که به یاد زره ای که مهر زهرایت کردی باشند
هنوز هم کسانی هستند که پای صداقت «دست علی» می دهند
هنوز دلهایی هست که از تو مدد می خواهد
مولا ... خودت می دونی ! شفیع آدمهای گناهکار این دنیایی ...
فرصت و سعادت تجربه کردن یه ماه رمضون دیگه رو پیدا کردیم و به اینجا رسیدیم !
ماهی که میگن درهای رحمت خدا بازه ... راستی یعنی چی که درهای رحمت خدا بازه؟!!!
خدای رحیم ... ماه توبه پذیری بی چون و چرا ...
استفاده کن ! پاک شو ! تو شبهای قدر واسه یه سالت اشک بریز ! واسه یه سالت توبه کن !
شاید نتونستیم سال بعد سر سفره افطار باشیم ... شاید دیگه صدای ربنای استاد رو نشنیدیم !
مسجد کوفه ببین عزم سفر کرد علی
با دلی خون ز تو هم قطع نظر کرد علی
مسجد کوفه مگر مسجدالاقصایی تو
که ز محراب تو تا عرش سفر کرد علی
رفت آن شب که به مهمانی ام کلثوم
دخترش را ز غمی سخت خبر کرد علی
کس چو او روزه یک ساعته هرگز نگرفت
چون که افطار به هنگام سحر کرد علی
گرچه جانش سفر تیر بلا بود آخر
پیش شمشیر ستم٬ فرق سپر کرد علی
ریخت بر دامن محراب ز فرق سر او
آنچه اندوخته از خون جگر کرد علی
گرچه در هر نفسی بود علی را معراج
غوطه در خون زد و معراج دگر کرد علی